تبلیغات
منتـــظران ظهــــور

منتـــظران ظهــــور
یـابن الحســـن روحـی فـــداک
به قلم علی



اصلا مگر می شود که خورشید نباشد ؟ 
مگر چشمی هست که بتواند خورشید را انکار کند ؟ حتی اگر کسی وجودش را انکار کند در قلبش نمی تواند تاریکی مطلق را باور کند ... 
تنها چشمی می تواند خورشید را انکار کند که کور باشد ، چشمی که با گناهان کور شده ...
خورشید حیات بخش تمام زندگی ها ، کی طلوع می کنی ؟ 
دلمان برای نگاه پر مهرت پریشان شده 

[ پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397 ] [ 02:13 ب.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم علی 


انتهای تمام روز هایمان نبود چیزی را احساس می کنیم ... 
هرکسی چیزی را ندارد ... 
نمی دانم در دل دیگران چه می گذرد ولی می دانم این نبود هایی که در ذهنم هست همه چیز را در بر می گیرد جز شما ... 
اگر دستم را نگیرید که خودم هم امیدی به خود ندارم ... 
آقا جان مددی رسان تا شرمنده تر از این نشویم ...
ای کاش که انتهای یکی از این جمعه های بی انتها شما باشید

[ جمعه 17 فروردین 1397 ] [ 08:51 ب.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم علی 


رنگ هرچیزی را دارم جز تو ... 
بوی هر رهگذری را می گیرم جز تو ... 
پر شده ام از هرچیزی به جز تو ... 
مولای من ... 
از خودم گلایه دارم ... 
از این دل بی ریشه گله دارم ... 
این بار نقش شاکی و متهم و قاضی را خود به عهده گرفته ام ...
هر عذابی که شوم لایقش هستم ، غفلت از معشوق گناهی نابخشودنی ست 

[ پنجشنبه 19 بهمن 1396 ] [ 04:19 ق.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم علی 

می گذریم ؟ 
اگر فردا آقایمان ظهور کند و بگوید از هرچه که دلبسته ای بگذر وبه یاری ما بیا ، آیا می گذریم ؟
خود را برتر از عمر بن سعد می پنداریم و با غرور می گوییم امام خود را به گندم نخواهیم فروخت ، گندم ملک ری دلبستگی عمر بن سعد بود نه من و تو ... 
دلبستگی ات را به یاد بیاور ... 
از تمام دلبستگی ات می گذری ؟ 
سخت است یا آسان ؟ 

از گفتن بگذریم ، در عمل چقدر اسماعیل دل هایمان را قربانی حضرت دوست کرده ایم ؟
التماس تفکر 
التماس دعا برای ظهور منجی بشریت

[ پنجشنبه 12 بهمن 1396 ] [ 06:32 ب.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم علی



باید نگران باشیم ، مسلمانان بودند که امام حسین ع را شهید کردند ، کسانی که ادعای دین داری شان گوش فلک را کر می کرد ...
برخی از علمای همان عهد ...
حال آنکه در لشگر امام وهبی بود که نصرانی ولی شیعه بود ... 
مغرورمان کرده ، عبادت هایمان ، مسلمان بودنمان ... 
مغرور شده ایم به وجودی که برای به ثمر رسیدن آن هیچ تلاشی نکرده ایم ... 
ادعاهایمان بی اساس است و اگر کمی منصف باشیم می بینیم چرا مولایمان ظهور نمی کند ...
هنوز کوفی هستیم 

[ یکشنبه 1 بهمن 1396 ] [ 12:35 ق.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم علی



چند وقت پیش از یکی دوستانم کتابی تحت عنوان (( رویای نیمه شب )) نوشته مظفر سالاری هدیه گرفتم ، دیروز شروع به خوندن کتاب کردم و داستان به قدری جذاب بود که امروز به اتمام رسید . 
اگه دلتون می خواد همراه یک عاشقانه مهدوی هم قدم بشید خوندن این کتاب رو بهتون اکیدا توصیه می کنم.

فقط می تونم بگم فوق العاده اس ...

[ دوشنبه 25 دی 1396 ] [ 12:30 ق.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم ع ع 


مثل هوایی که جز آلودگی و دود چیزی به همراه ندارد بعضی قلب ها نیز فقط بوی دود می دهند و بس ... 
می تواند نزدیک باشد ، نزدیک تر از هرچیزی که فکرش را بکنیم اما اگر باور کنیم وبرایش فقط کمی ... به اندازه ای آب خوردنی تلاش کنیم ... 

دوده های قلب هایمان را باید بگیریم تا ببینیم ... 
با چشم دل باید ببینیم  که بزرگی هست که لحظه لحظه برای مان دعا می کند ، امور روزمره مان را رفع می کند و مارا از چنگال حوادث نجات می دهد ... 

بدیهیات نیز غیر قابل باور می شوند وقتی که نخواهیم از خواب بیدار شویم ... 

به امید ظهورش 

[ سه شنبه 19 دی 1396 ] [ 04:18 ب.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم علی 

یا صاحب الزمان ، تازه می فهمم چرا نمی آیید ... 
همین که چون منی شیعه شما باشد دلیل خوبی برای نیامدن است .
هزار حجت بر سر راهم گذاشتید و من همان سیه رویی هستم که بودم ... 
یا صاحب الزمان از خودم خسته شدم
مرا از من نجات بده مولای من

اللهم عجل لولیک الفرج

[ دوشنبه 11 دی 1396 ] [ 01:26 ق.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
مولای من ... 
همچو کودکانی یتیم هستیم که از بدبختی خود غافلیم ... 
اسباب بازی های دنیایی مارا غرق کرده ، به حدی که بزرگ ترین نیازمان یعنی شما را از یاد برده ایم ... 
با همه بدی هایم آقا جان هنوز امید به دست رحمت شما دارم ... تا با نوازشی پدرانه این مرده متحرک را حیات بخشید ... 


[ پنجشنبه 10 فروردین 1396 ] [ 05:28 ق.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
ای دلیل بودن این جسم خاکی ... 
ای دلیل تپیدن این قلب شکسته ... 
ای مونس غم های نهفته بر دل ... 
ترسم که پایان عمر من رسد ... 
کی می رسی به دادم ای مولای من 

[ یکشنبه 10 بهمن 1395 ] [ 02:07 ق.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم یک گمشده 


داشتم مطالب و نظرات وب هام رو بعد از مدت طولانی نگاه می کردم... مطالب رو که می خوندم انگار مطالب کس دیگه ای رو می خوندم ... عوض شدم ...نمی دونم خوبه یا بد 
ولی مطمئنم قبلا دنیای زیبا تری داشتم
این روز ها خیلی درگیر دنیای آدم بزرگ ها شدم ...
دنیای مسخره ای که همه چی رو فدا می کنی تا به خیال خودت بزرگ شی
دنیای بچه گیم شیرین تر بود...امام زمانی تر بود 
اون موقع ها راحت درمورد صاحب الزمان قلم می زدم ...ولی الان...
تو دنیای بچگیم هر لحظه اش امام زمان رو می دیدم اما حالا غبار زندگی روزمره کورم کرده
ای کاش تموم نمی شد ...
ای کاش زندگی هامون امام زمانی بشه
ای کاش بفهمیم که وقتی امام زمان بیاد همه رویاهای خوب محقق می شه 
ای کاش ...

[ شنبه 14 فروردین 1395 ] [ 05:16 ق.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم بنده رو سیاه خدا


خیلی وقت بود که مطلب نذاشته بودم....می دونم...شایدم کسی نخونه...اما وظیفه خودم میدونم بگم...
از آخرین باری که مطلب گذاشتم همه چی متفاوت تر شده...چه شرایط خارجی...چه شرایط داخلی....و چه شرایط خودم
داعش...تحولات منطقه ...تروریست...برجام...
میترسم ....ظهور نزدیکه ....امام خامنه ای فرمودن تا 25 سال آینده هیچ اثری از اسرائیل باقی نمی مونه...پس وقتمون کم تر از 25 ساله.....به خدا اگه همه دست به دست هم بدیم...درست زندگی کنیم....حق همدیگرو رعایت کنیم...به اسلام وقرآن توجه کنیم...خدا رو باور کنیم...وبرای ظهور مولامون دعا کنیم خیلی سریع تر ظهور خورشید عدالت و منجی بشریت رو می بینیم....
فراموش نکنید که مدت ظهور به اعمال و کردار ما مرتبطه....
وکسی که بعد از طلوع آفتاب از خواب بیدار بشه نمازش قضا شده...
راستی مراقب نماز هامون باشیم 

[ پنجشنبه 12 آذر 1394 ] [ 12:35 ق.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم علی

همونطور که محرم سریع اومد سریع هم داره میره...
قدیم ها برای ماه محرم  حرمت قائل بودن،لات های اون موقع وقت محرم هر گناهی بود میذاشتن کنار ولی الان...
نمی دونم از کدومشون بگم،از دختر و پسر هایی که به جای پارک میرن ایستگاه صلواتی ،آخه چایی هم میدن؟؟؟...
از کسایی که تا صبح سینه زنی می کنن و نه فقط نماز صبحشون ،نماز ظهرشون هم قضا می شه،دم از عشق امام حسین ع هم می زنن ،درحالی که امام حسین ع در اون لحظات سخت هم نمازشون رو بجا آوردن،درحالی که ایشون برای احیا دین چنین فداکاری بزرگی کردن...
از وضع بد حجاب کسایی که برای دیدن دسته وای می ایستن،یا از چشم چرونی بعضی جوون ها موقع زنجیر زنی...
مردم کوفه امام زمانشون رو رها کردن وعده ایی هم جلوی امام زمانشون وایسادن،الان هم بعضی از ما با اعمالشون دارن تو روی امام زمانمون وای می ایستن
حماسه عاشورا فقط برای این نبود که ما هرسال محرم سینه زنی کنیم،بعضی ها توی این چند روزه سینه زنیشون رو می کنن و بعد از این ایام روز از نو و روزی از نو...
عاشورا بهترین موقع برای فکر کردنه،به این فکر کنیم که برای امام زمانمون چی کار باید بکنیم که به عهدشکنی مردم کوفه دچار نشیم،چی کار کنیم که امام زمانمون غریب وتنها نمونن...
تازه می فهمم (کل یوم عاشورا،کل ارض کربلا)یعنی چی ...

[ چهارشنبه 14 آبان 1393 ] [ 07:15 ب.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم علی 


آقاجان بازهم کمک شما،بعد از این همه اتفاق بازهم نگاهتان را حس می کنم
هروقت که گره ای در کارم افتاد شما بازش کردید حتی بزرگترین گره را ...وحتی اگر بخاطر تنبلی وسستی خودم بود بازهم بعد از ندامت وطلب کمک شما دستم را گرفتید
آقا جان نمی دانم چگونه جبران کنم...شرمنده ام
و علاقه ام به شما روز افزون بیشتر می شود
اللهم عجل لولیک الفرج

[ سه شنبه 25 شهریور 1393 ] [ 09:02 ب.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم علی


صدای ضبطشون ساحل رو می لرزوند!!!
با چراغهای ماشین همه جارو روشن کرده بودن
زن ومرد می رقصیدن،فرقی نداشت براشون کسی نگاهشون کنه یانه
اونهایی که ادعای مذهبی بودن و حلال وحروم داشتن فقط کف می زدن
نتونستم مثل بقیه وایسم وکف بزنم،باخودم گفتم امام زمان داره منو میبینه ،دوست داره من اینجا وایسم؟
وایسادنم تایید کار فامیلها بود،آروم رفتم توساحل و قدم زنان دور شدم
خیلی ها سرزنشم کردن که چرا رفتی؟اگه دوست نداری خوب وایسا ولی گوش نکن!!!باید وایسی تا به دیگران بی احترامی نشه و... از این قبیل حرف ها 
توی دلم می گفتم امام زمان ناراحت نشه کافیه،زخم زبون ها تلخ بود ولی شیرینی فکر به امام زمان همشو برد
اللهم عجل لولیک الفرج

[ یکشنبه 12 مرداد 1393 ] [ 12:16 ق.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
نشانه های ظهور خیلی زیاد شدن
خروج سپاه سفیانی هم یجورایی اتفاق افتاده
اگه با طلوع خورشید ازخواب بیدار شیم نمازمون قضا شده 
اللهم عجل لولیک الفرج

[ پنجشنبه 19 تیر 1393 ] [ 01:51 ق.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
سلام به تمامی بینندگان این وبلاگ و دوستداران حضرت صاحب الزمان
عید فرخنده نیمه شعبان و ولادت با سعادت حجت خدا بر روی زمین رو به همگی تبریک می گم
بله ... می دونم ... سزاوار اون چیزهایی هم که تو دلتون نثار بنده می کنید هستم
میدونم از پست آخر مدیر وبلاگ خیلی وقت می گذره وبنده هم به قولم وفا نکردم
ولی باور کنید بنده هم درگیر کنکورم...عذاب آور ترین چیز زندگی!!! اونم وقتی بعضی کتاب ها مثل غول بی شاخ دوم برات دست تکون میدن...شرمنده تا الان مطلبی نذاشتم ولی ان شاالله بعد کنکور ریاضی یعنی 6 تیر اولین مطلب رو میزارم وسعی میکنم تا جایی که میتونم روال وبلاگ رو به حالت قبل برگردونم
الانم با قید وثیقه و فقط و فقط به خاطر ولادت مولامون تونستم از حبس دربیام یه مطلب بزارم
عاجزانه خواهش می کنم دعا کنید بتونم از کنکور بهترین نتیجه رو بگیرم وخواهشا حلال کنید
درپناه حق
به امید ظهور منجی بشریت حضرت صاحب الزمان (عج الله تعالی فرجه الشریف)

[ جمعه 23 خرداد 1393 ] [ 01:58 ق.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]

به نام خدا

از امروز دیگه مطلبی با نام "ستاره" توی این وبلاگ گذاشته نمیشه و تمام مطالب به "قلم علی" خواهد بود!

وبلاگ جدید من :

www.booseyetir.blogfa.com

التماس دعا

یاعلی


[ دوشنبه 11 آذر 1392 ] [ 07:48 ب.ظ ] [ ستاره ] [ دلتنگ مهدی (عج) ]

بسم رب الحسین (ع)

محرم هم اومد.پارسال همین موقع ها بود که خواستم تا محرم سال بعد برم کربلا.نمیدونم چرا هربار کارها تا نصفه پیش میرفت و بعد یکدفعه به بن بست میخورد.خیلی دلم شکست...نشد که برم و خودم هم دلیلش رو خوب میدونم...شهریور امسال راهیان نور غرب حالم رو حسابی رو به راه کرد...یادم نمیره لحظه ای رو که به سمت حرم ایستاده بودم و مداح کاروان مدام میگفت که نزدیکترین جا به حرم اباعبدا... اینجاست.یاحسین...دیدین اخر من رو هم دعوت کرد...چشمامو که بستم انگار روبروی حرم بودم.گفتم که آقام جوابمو میده.اونقدرها هم از من بدش نمیاد.اونقدرها هم بد نشدم که منو نخواد...چه حال و هوایی بود سفر غرب...با زیارت آقا دیگه خوشی هام کامل شد...شهدا من رو خیلی دوست داشتن که همسفر کسی شدم که به جرئت میتونم بگم فرشته ی خدا بود روی زمین.یه ناجی از طرف شهدا برای من...حالا خیلی بهتر از قبل شدم...با شهدا حسابی انس گرفتم اون هم فقط به واسطه ی فرشته ی زندگیم...نذر کردم عید امسال هرطور شده برم جنوب.دلم خیلی تنگ شده!دلم فکه میخواد...دلم حسینیه شهید همت رو میخواد...دلم تنهایی میخواد...دلم خدا میخواد...دلم...بیچاره دلم...

فرشته ی مهربون زندگیم!

هروقت دلم برات تنگ میشه اون مداحی ها رو گوش میدم،چشمامو میبندم و فقط اشک میریزم... میدونم که اگه تو نبودی الان شرمنده ی شهدا بودم و خودم رو هیچوقت نمیبخشیدم...

 




طبقه بندی: دلنوشته،
[ جمعه 8 آذر 1392 ] [ 02:49 ب.ظ ] [ ستاره ] [ دلتنگ مهدی (عج) ]
به قلم علی


ماه محرمه و روز عاشورا...
توی این روز بیایید با خودمون یه عهد کنیم...
عهد کنیم یه عادت بد رو بزاریم کنار...یه عادت خوب رو کسب کنیم...
وخطاب به عده ایی که حرمت شکنی می کنن شما رو به خدا فقط همین یه روز رو رعایت کنید...
خیلی سخته؟؟؟
میاییم سینه میزنیم و گریه می کنیم برای امام حسین و نهی می کنیم که چه مردم بدی بودند مردم کوفه و ما اگه بودیم...
همین الان آزمایشت رو پس بده...
امام زمانت تنهاست ...مردم کوفه لا اقلش از ما محکم تر لبیک گفتن ...
چیزایی هست که هممون می بینیم...
دسته های تو خیابون و عده ایی از جوون ها رو می بینیم که خیلی راحت با کارهاشون حرمت این روز رو می شکنن...
بیایید عهد کنیم کاری رو که مردم کوفه با امام حسین کردن ما با امام زمان انجام نمی دیم
یاعلی

[ پنجشنبه 23 آبان 1392 ] [ 02:51 ب.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم علی



آقا جان دست خالی و رو سیاه اومدم ...
ولی میدونم دست خالی نمیرم...
آقا شما اولین نفری هستید که بهش رو می زنم...
آقا قسمتم کنید این محرم هم بتونم نوکری اباعبدالله رو بکنم...
پلاکارد یکی از بچه هیئتی هارو سر کوچه زده بودن...
ای کاش این محرم هم بتونم روسفید باشم وسربلند...
آقا کمکم کن

[ دوشنبه 29 مهر 1392 ] [ 12:24 ق.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم علی



با عجله شروع کردم به آماده شدن،ساعت 8 بود ومن باید ساعت هفت ونیم میرفتم حسینیه.
سریع پیرهن سیاهم رو تنم کردم و با عجله راه افتادم...
راه هیئتمون پر پیچ وخمه...
کوچه هارو به سرعت پشت سر میزاشتم...
یهو خشکم زد...با خودم گفتم این چیزی که می بینم اتفاقیه...مگه می شه شب شهادت هم....؟؟؟
شروع کردم به دویدن ...ولی...
کابوسی بود که تکرارش تموم نمی شد...
تکرار مداومش منو اذیت می کرد...سرمو انداختم پایین و با تمام قدرت شروع کردم به دویدن ولی انگار هرچی میدویدم نمی رسیدم...
ناراحت بودم وبهم ریخته ولی بیشتر ناراحتیم به خاطر تصاویری بود که ناخواسته دیدم وتکرارشون...
اول روضه خون شروع کرد به زمزمه دعای فرج...
نمی دونستم بخونم یا نخونم...
نمی دونستم با چه رویی از آقام بخوام که بیاد...
به امید کی ؟؟؟؟
مثل مردم کوفه شدیم
نه بد تر،باز اونها امام حسین (ع) رو دعوت کردن
ولی ما چی ؟؟؟حتی از امامون دعوت هم نمی کنیم
چرا؟؟؟

[ دوشنبه 15 مهر 1392 ] [ 01:28 ق.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم علی



یا صاحب الزمان
دلم آشوب است
اهریمنان به خاک سوریه،مزار حضرت زینب (س) طمع کرده اند.
آقا جان،دشمنان انسان نیستند،دیوانی هستند که از قلب سربازان سوریه سیر می شوند وحتی به مزار انسان های بزرگ هم رحم نمی کنند.
آقا سربریدن ها ادامه دارد...
آقا جان فقط تو می توانی سوریه را از دست دشمنان نجات بدهی
آقا من فقط می توانم دعا کنم،ای کاش اجازه می دادند تا پا در راه شهدا بگذارم ولی سنم کم است
فقط می توانم دعا کنم
دعا کنم تا ظلمت شب زود تر تمام شود و خورشید و امید بشریت ظهور کند
آقا جان بیا

[ دوشنبه 18 شهریور 1392 ] [ 11:30 ب.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]

" به نام تنها معبودم "

 

خدایا هیچوقت فکر نمیکردم اینطوری به صدای قلبم گوش بدی.همیشه با خودم میگفتم من که گناه نمیکنم پس چرا نمیتونم به آرزوها و خواسته هام برسم یعنی چی مانع رسیدن من به خدا میشه؟!

امروز که دفترچه خاطراتم رو ورق میزدم دردودل روز بیست و یکم ماه رمضانم باعث شد فقط اشک بریزم.اون روز فقط یک لحظه از ذهنم چیزی عبور کرد و فقط یک جمله نوشتم: "چقدر دوست داشتم الان تو حرم امام رضا (ع) بودم" کمتر از یک ماه گذشت که من کنار پنجره فولاد روبروی جانمازم نشسته بودم و آروم ذکر میگفتم.

یادم نیست آخرین باری که بهشت زهرا رفتم و کنار قبر شهیدی که عمریست با او انس گرفتم نشستم کی بود.اما حرفها و دردودلهام رو خوب یادمه.و دوباره تکرار آن حرفها کنار پیکر اون همه شهید گمنام توی خیابونهای تهران...

این روزها بهترین ها برای منه!خدایا شکر...

 


[ دوشنبه 18 شهریور 1392 ] [ 08:43 ب.ظ ] [ ستاره ] [ دلتنگ مهدی (عج) ]

تا چشمم کار میکنه فقط قبر میبینم!

بین قبرها که راه میرم حواسم هست که پام روی سنگ قبرها نره

با خودم فکر میکنم

کدوم یک از این آدمهایی که زیر این سنگ قبرهای سیاه خوابیدن زمان مرگشون رو میدونستن؟!

کی باورش میشه یه روزی قراره اینجا بخوابه!

زیر یه خروار خاک...

نمیدونم چی بگم!

یاد مــرگ حتی برای یک لحظه . . .


[ سه شنبه 22 مرداد 1392 ] [ 11:45 ق.ظ ] [ ستاره ] [ دلتنگ مهدی (عج) ]

خدایا...

امشب آمده ام برای عذرخواهی!

تازه فهمیدم هیچ بودم...

میخواهم برایت بگویم از همه ی اشتباهاتم که تو خود بهتر از من میدانی

خدا!

بخدا خجالت میکشم بگم چیکار کردم

خجالت میکشم بگم بد کردم...با خودم بد تا کردم...

همیشه ذکر لبم تو بودی و ذکر قلبم...آه...

مثل حالا که در پناه قرآنت آرام میگیرم و زیر لب "الله" میگویم و در دل...

چه بنده ی بدی بودم!

چه بنده ی بدی هستم...!

اما دیگر نمیخواهم بد باشم...

خدایا!

زمزمه شیطان هرلحظه توی گوش دلم میپیچه...

نمیدانم نامش چیست اما عده ای میگویند گناه است...

به همین سجاده ی گوشه ی اتاقم قسم...

به قرآن یادگار مادربزرگ قسم...

به چادر سیاهم قسم...

به شهید گمنامت که عمریست با او انس گرفته ام قسم...

به فکه قسم...

به پلاک یا حسینم قسم...

خوب میشم!

توبه میکنم...

میبینی خدا!

به همه ی چیزهایی که تو این دنیا از همه چیز برام عزیزتر هستند قسم خوردم

کمکم کن...

 


[ چهارشنبه 9 مرداد 1392 ] [ 01:14 ب.ظ ] [ ستاره ] [ دلتنگ مهدی (عج) ]
به قلم علی


سحر نزدیک است...
بی تکلف می گوییم و حوصله مقدمه چینی ندارم...
آقا یعنی می شود امروز بیایی؟

[ جمعه 4 مرداد 1392 ] [ 02:29 ق.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]

نمیدانم چرا این روزها نبودنت انقدر آزارم میدهد

میگویند هستی اما نمیبینمت

میگویند همراه من سحر بیدار میشوی و زمزمه میکنی دعای سحر را

میگویند همراه من تمام روز را روزه داری

میگویند تو هم قرآن میخوانی،با عشق

میگویند تو هم لحظه ی افطار دعا میکنی

میدانم سحرها کنار سفره ی ساده ی ما مینشینی

میدانم تمام مدت روز را نگاهم میکنی

قرآن خواندنم را میبینی

عطر نمازهایم را میبویی

افطار که میشود دعا کردنم را نگاه میکنی

اگر تو همه جا هستی

هنگام سحر...

لحظه های خوش افطار...

پس چرا نمیبینمت...؟!

آقا جان!

نمیشود این جمعه را همراه تو سر سفره ی افطار دست به آسمان ببریم...؟!




طبقه بندی: دلنوشته،
[ شنبه 29 تیر 1392 ] [ 01:57 ب.ظ ] [ ستاره ] [ دلتنگ مهدی (عج) ]
حلول ماه مبارک رمضان بر تمام شیعیان و منتظران حضرت مهدی(عج)مبارک باد
[ شنبه 22 تیر 1392 ] [ 10:39 ب.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
به قلم علی


آقا جان،دیدم به زندگی عوض شده
احساس می کنم جای کسی در جمع مان خالی ست
آقا جان حس کودکی رو دارم که سالها از پدرش دور بوده و حال با سیلی زندگی از خواب بیدار شده...
آری حال با لبی تشنه به دنبال تو می گردم...
مرا از عشقت سیراب کن ...
محتاجم برعشقت ....
آن را از من نگیر...
آقا .... رنگ و روی زندگیم عوض شده... هم چیز رنگ تو را گرفته...همه چیز بوی گل نرگس می دهد...
خواب است ؟یا اینکه تازه از خواب بیدار شدم
آقا وقتی که فکر تو هست انگار همه چیز هست... و وقتی که فکر چیز دیگری دارم انگار هیچ چیز ندارم...
آقا فقیر تو بودن عین ثروت است و غنی شدن از غیر تو عین فقر
آقا جان تشنه ی یک لحظه دیدنت هستم ...چیزی ازتان کم نمی شود...
آقا جان نگذار به خواب غفلت فرو بروم...
غفلت از تو مرگ من است...
نگذار بمیرم...

[ دوشنبه 3 تیر 1392 ] [ 01:12 ق.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

درباره وبلاگ

این وبلاگ تقدیم :
به زلال دریـــایی همه ی اشک هایی که در مشرق ها و مغرب ها
شب ها و روزها در هجــــران او بر خاک ریخته اند...
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب




‎کدجاوا‎

شهدای گمنام