تبلیغات
منتـــظران ظهــــور

منتـــظران ظهــــور
یـابن الحســـن روحـی فـــداک

 جوان خیلی آرام به مرد نزدیک شد.با لحنی مودبانه گفت:« ببخشیدآقا! من میتونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟» مرد اصلا توقع چنین حرفی را نداشت.حسابی جاخورده بود.میان بازار و جمعیت یقه جوان را گرفت و عصبانی طوری که رگ گردنش بیرون زده بود او را به دیوار کوفت و فریاد زد:« مرتیکه عوضی!مگه خودت ناموس نداری؟!خجالت نمیکشی؟! » جوان اما خیلی آرام بدون اینکه واکنشی نشان دهد مودبانه و متین ادامه داد:« خیلی عذر میخوام!فکر نمیکردم این همه عصبی و غیرتی بشین!دیدم بخاطر وضع خانومتون دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت میبرن،گفتم حداقل من از شما اجازه بگیرم،نامردی نکرده باشم!یقمو ول کن از خیرش گذشتم!» مرد خشکش زد!!

آقایون!!

از این به بعد به غیرت شما شدیدا نیازه!!

کشور داره بدجوری به سمت . . . میره!اونم با سرعت تمام..!

آقا جان!

تو روی غیرت مردای ما حساب کن.

قول میدیم دلت رو بیشتر از این خون نکنیم...

 

 




طبقه بندی: عفاف و حجاب،
[ دوشنبه 27 خرداد 1392 ] [ 06:17 ب.ظ ] [ ستاره ] [ دلتنگ مهدی (عج) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

این وبلاگ تقدیم :
به زلال دریـــایی همه ی اشک هایی که در مشرق ها و مغرب ها
شب ها و روزها در هجــــران او بر خاک ریخته اند...
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب




‎کدجاوا‎

شهدای گمنام