تبلیغات
منتـــظران ظهــــور

منتـــظران ظهــــور
یـابن الحســـن روحـی فـــداک
به قلم علی



با عجله شروع کردم به آماده شدن،ساعت 8 بود ومن باید ساعت هفت ونیم میرفتم حسینیه.
سریع پیرهن سیاهم رو تنم کردم و با عجله راه افتادم...
راه هیئتمون پر پیچ وخمه...
کوچه هارو به سرعت پشت سر میزاشتم...
یهو خشکم زد...با خودم گفتم این چیزی که می بینم اتفاقیه...مگه می شه شب شهادت هم....؟؟؟
شروع کردم به دویدن ...ولی...
کابوسی بود که تکرارش تموم نمی شد...
تکرار مداومش منو اذیت می کرد...سرمو انداختم پایین و با تمام قدرت شروع کردم به دویدن ولی انگار هرچی میدویدم نمی رسیدم...
ناراحت بودم وبهم ریخته ولی بیشتر ناراحتیم به خاطر تصاویری بود که ناخواسته دیدم وتکرارشون...
اول روضه خون شروع کرد به زمزمه دعای فرج...
نمی دونستم بخونم یا نخونم...
نمی دونستم با چه رویی از آقام بخوام که بیاد...
به امید کی ؟؟؟؟
مثل مردم کوفه شدیم
نه بد تر،باز اونها امام حسین (ع) رو دعوت کردن
ولی ما چی ؟؟؟حتی از امامون دعوت هم نمی کنیم
چرا؟؟؟

[ دوشنبه 15 مهر 1392 ] [ 02:28 ق.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

این وبلاگ تقدیم :
به زلال دریـــایی همه ی اشک هایی که در مشرق ها و مغرب ها
شب ها و روزها در هجــــران او بر خاک ریخته اند...
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب




‎کدجاوا‎

شهدای گمنام