تبلیغات
منتـــظران ظهــــور

منتـــظران ظهــــور
یـابن الحســـن روحـی فـــداک

عاشق تر از گذشته شده بودم و سر از پا نمیشناختم

راسته که میگن عاشقی آدمو بی قرار میکنه!

خیلی منتظرش موندم...

بالاخره اومد!

سرم رو بالا گرفتم و نگاهش کردم

وای خدای من!!

اشکهام امونم نمیداد

این قطره هایی که جلوی چشمم رو گرفته بود نمیذاشت "آقام" رو خوب ببینم

اون حرف میزد و من گریه میکردم

نگاهش میکردم و اشک میریختم

انگار تموم اشکهام جمع شده بود برای لحظه ی دیدار

خیلی خوشحال بودم که بالاخره تونستم این بار از نزدیک ببینمش

نفس عمیقی کشیدم

چه بوی خوبی!!

هنوز نفهمیدم چه بویی بود اما هرچی بود من رو مست کرد...

مست و بی قرار...

حرفهاش گوشهام رو نوازش میکرد

چقدر زود دیدارمون تموم شد

داشت ازم دور میشد که

 سربند "لبیک یا خامنه ای" رو روی سرم محکم کردم

جون تازه ای گرفتم و زیر لب گفتم:

"آقا التماس دعا"

 




طبقه بندی: دلنوشته،
[ چهارشنبه 10 آبان 1391 ] [ 07:47 ب.ظ ] [ ستاره ] [ دلتنگ مهدی (عج) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

این وبلاگ تقدیم :
به زلال دریـــایی همه ی اشک هایی که در مشرق ها و مغرب ها
شب ها و روزها در هجــــران او بر خاک ریخته اند...
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب




‎کدجاوا‎

شهدای گمنام