تبلیغات
منتـــظران ظهــــور

منتـــظران ظهــــور
یـابن الحســـن روحـی فـــداک
به قلم علی


سومی بار بود که از تپه بالا می رفتم...دیگه امیدی به پیدا شدنش نداشتم ... از هرکسی هم می پرسیدم می گفت نگرد پیدا نمی شه!!!
ولی نمی شد اون همه اطلاعاتی که داشتم چی می شد؟
دیگه داشتم نا امید می شدم
بچه ها هم دم اتوبوس دست تکون می دادن که زود تر حرکت کنیم ولی نمی شد آخه...
عین جست و جوی سوزن تو انبار کاه بود ...
اولین بار بود می رفتم کویر... غلط زدن تو ماسه های بادی اونم تو سرپایینی خیلی لذت بخش بود ولی متوجه نشدم کی گوشیم از تو جیبم افتاد بیرون...
واقعا نا امید شده بودم ... پاهام تاب بالا رفتن مجدد از اون همه شن روان رو نداشت...
یاد خاطره یکی از اساتید افتادم که می گفت دانشجوی اهل سنتی که تازه شیعه شده بود مشکل بزرگی داشت توکل به امام زمان کرد مشکلش حل شد...
نور امیدی به دلم تابید... از امام زمان تو دلم خواستم که حاجتم بده...پاهام جونی دوباره گرفت... وقتی که به نوک تپه رسیدم چند نفری که اونجا بودن منو مسخره کردن و گفتن :خسته نشدی؟پیدا نمی شه نگرد!!!
ولی بلا فاصله بعد از این حرفشون وجود یه جسم آبی رنگ تو خاک توجه ام رو جلب کرد!!
باورم نمی شد که گوشیم باشه ...وقتی از توی اون همه شن درش آوردم  تمام کسایی که مسخره می کردنم انگشت به دهن موندن...
خودم هم باورم شده بود که باید بی خیالش بشم ... اصلا پیدا کردن گوشیم تو اون همه شن ممکن نبود ولی وقتی که از آقا خواستم خیلی راحت پیدا شد

این ماییم که امام زمان رو فراموش کردیم... ایشون هیچ وقت از ما غافل نیستن و همیشه ناظر ما  و اعمال ما هستن...
به امید ظهور هر چه سریعتر حضرت صاحب الزمان...

[ چهارشنبه 16 اسفند 1391 ] [ 11:22 ب.ظ ] [ علی عاشوری ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

این وبلاگ تقدیم :
به زلال دریـــایی همه ی اشک هایی که در مشرق ها و مغرب ها
شب ها و روزها در هجــــران او بر خاک ریخته اند...
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب




‎کدجاوا‎

شهدای گمنام